سنگواره ها

سلام

ششمین مجموعه شعرم  برای ناشر ارسال شده. فعلا نام کتاب و ناشرش تا زمانی که مجوز نگیره پیش خودم امانته ولی یکی از غزل های این دفتر رو براتون میذارم، امیدوارم که خوشتون بیاد:

 

آهو

 

پلنگم چشم از چشمان آهو برنمی دارد

ولی آهو کماکان پرده از رو برنمی دارد

 

خیابان ها پر است از چشم و ابروهای مصنوعی

ولی او تازه حتی زیر ابرو برنمی دارد

 

ظرافت های او وقتی که زینت را می آراید

نمی دانم چرا دست از النگو برنمی دارد

 

دلش را می برم با مهربانی های پی در پی

که دل بردن از آهو زور بازو برنمی دارد

 

برای کشتن صد پهلوان یک اخم او کافی ست

کسی با بودن آن چشم چاقو برنمی دارد

 

به زلفش شانه ای زد چل ستون دل ترک برداشت

نمی دانم چرا آیینه اش مو برنمی دارد

 

منم آن شاعری که با وجود شعر موهایش

پریشان بیتی از دیوان خواجو برنمی دارد

 

 عبدالحسین انصاری

 

 * یه خبر جدید دیگه اینکه وبلاگ طنزم  با نام   دمپخت  تازگی راه افتاده و داره تاتی تاتی میکنه. اون طرف هم منتظر نگاه مهربونتون هستم.

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 18 اردیبهشت1393ساعت 11:42 بعد از ظهر توسط عبدالحسین انصاری|


سخت است سال ها به گریه ایمان داشته باشی و هر بار ناگزیر سر از تبسم دربیاوری



شبی حرص مرا همراه پیراهن درآوردی

و دکمه دکمه احساس مرا از تن درآوردی

دلت این پا و آن پا کرد و آخر تن به رفتن داد

و زنجیر مرا با بغض از گردن درآوردی

پریشان ایستادی با سکوتی تلخ بر درگاه

و با دستت برایم حالت رفتن درآوردی

سفر کردی که از پل های دنیا رد شوی اما

سر از یک کوچه ی بن بست بی روزن درآوردی

خیابان در خیابان زخم خوردی باز برگشتی

و از قلبم هزاران خار با سوزن درآوردی

صداقت، عشق، ایمان، دوستی، افسوس من یک عمر

دلم خوش بود با این واژه های من درآوردی


عبدالحسین انصاری

نوشته شده در دوشنبه 30 دی1392ساعت 9:34 بعد از ظهر توسط عبدالحسین انصاری|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت