|
با سلام و آرزوی سالی متفاوت
مناجات نامه:
یا مقلب القلوب والابصار یا مدبر الیل و النهار یا محول الحول والاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
سفرنامه:
همواره شروع بی پناهی ست سفر
یک خواب! نه! یک خیال واهی ست سفر
در ذهن تمام جاده ها می چرخد
این جمله که طفلی سرراهی ست سفر
عبدالحسین انصاری
لغت نامه:
سال هاي نه چندان دور که کنگره های ادبی تازه شکل گرفته بودند و هنوز بشر به استفاده های چندگانه اش پی نبرده بود شاید باورش کمی سخت باشد، ولی گاه به نظر ميرسيد كه شعرهای ارسالی به طور کامل خوانده شده اند و بدون توجه به نام و جنس ارسال کنندگان از تعدادی به عنوان برگزیده و ... دعوت به عمل می آمد. قبول دارم که مثل همه کارهای غلط باز هم حاشیه هایش پر رنگ تر بود ولی به هر حال میشد امیدوار بود که لااقل چند درصدی از خواسته هایت را میتوانی برآورده شده ببینی، از جمله دیدن تعدادی از شاعران روزگارت.ولی همینکه این بشر دوپا چم و خم کار دستش آمد کم کم باندهای مافیایی كنگره ها پا گرفتند و لابي هاي ادبي سر و شكلي آبرومندانه به خودشان گرفتند و آن شد که کنگره های ادبی امروز تقریبا مترادف است با منقل های ادبي پس لزوم تغيير معناي اين واژه در لغت نامه ها به شدت احساس مي شود.
حالا در اين آشفته بازار به اعتقاد شما کدام راه حل منطقی تر است؟بگذاریم عده ای به تصور خودشان در خیمه شب بازی هایشان یکه تازی کنند و با دوستانشان دور هم جمع شوند و به یکدیگر تبریک بگویند یا موي دماغشان بشويم؟
شجره نامه:
از بس حافظه اسمی ما ایرانی ها کوتاه مدت است بارها و بارها مجبور شده ام این مطلب را تکرار کنم ولی از پای نمی نشینم تا وقتی كه به حافظه ی بلند مدتتان راه پیدا کنم. پس برای مقدمه فرض میگیریم همه خواجه عبدا... انصاری بزرگوار را می شناسند و ایشان در حافظه ی بلندمدت ما برای همیشه جا خوش کرده اند، پس به سراغ بقیه می رویم که از قضا گاهی اسامی شان خیلی به هم نزدیک است: اول محمد حسین انصاری نژاد شاعر خوب برازجانی و دوست جانی ام که بارها با من اشتباه شده است ولی متاسفانه حقیر عبدالحسین انصاری ام، دوم: عبدالحمید انصاری نسب شاعر صمیمی و محجوب هرمزگانی که بارها توضیح داده ام که ایشان نیستم و متاسفانه خودم هستم و دست آخر صدرالدين انصاري شاعر خوب و ناديده ي قمي
سیاست نامه:
شرمنده! اهل سیاست نیستم بییییییییییییییییییییییییییب
پایان نامه:
ابتدا که به سایت شعر فارسی زبانان سر زدم دلم روشن بود که این حرکت میتواند کرسی مناسبی باشد برای معرفی شعر امروز ولی کم کم ایرادات این حرکت هم رو شد، از جمله به حراج گذاشتن شعرها برای داوری به گونه ای که رای یک شاعر با سابقه با سوزی جون و جیگرطلا ها که در اینترنت کم هم نیستند هم ردیف شد و متاسفانه پیامک پشت پیامک از دوستان شاعر به سمت يكديگر سرازیر شد که برو و به شعر شماره ی فلان رای بده! و ... ایراد دیگر، مقایسه ی شعر هم زبانان تاجیک و افغان با شعر امروز ایران است که مقایسه ی اشتباهی به نظر می رسد چون از هر جهت شعر پویای امروز ایران قابل قیاس با شعر ایستای فارسی زبانان همجوار نیست. قرار دادن شعر شاعران با سابقه در کنار شعر مبتدی ها هم در هر صورت کار درستی نمی تواند باشد.به همین دلایل و با همه ی ارادتی که به گردانندگان این حرکت دارم، تصمیم گرفتم دستی بر این آتش نداشته باشم حتی از دور.
و اما شعر:
من زیاد به توارد اعتقاد ندارم ولی چند مدت پیش غزلی گفتم و مدتی بعد دوستی این غزل شادروان حسن باقری را مثل آینه ای شفاف رو به رويم گرفت: از دوستان جدا شدم و با خدا رفیق یک دم سراغ درد دل ما بیا رفیق دوری مکن چگونه بگویم که عاشقم من را بفهم محض رضای خدا رفیق من شعله ور...تو چرا دور ایستاده ای؟ * اینجا غریبه نیست جلوتر بیا رفیق بر دوش باد می روی و محو می شوی این گونه تند می روی اما کجا؟ رفیق! اینک به دست خشم رفیقان قلم شد ست دستی که می نوشت به دیوار ها...رفیق! رفتی و یک کلام نگفتی که می روی این رسم عاشقی ست چنین سرد؟، نا رفیق!
شادروان حسن باقری
*احتمالا اين مصرع بايد جور ديگري باشد
اهل جر زدن نیستم و اصلا نمی خواهم بگويم که من این غزل را تا به حال نشنیده ام و اتفاقی بوده و از این بازی ها. نه!!!!! اتفاقا این غزل را دوستی چند سال پیش برایم خوانده بود و چند هفته پیش بدون اینکه یادم مانده باشد که اينچنین غزلی هم وجود داشته، ناگهان ققنوس وار از زیر خاکستر ذهنم اینگونه بیرون آمده كه تقدیمش میکنم به روح این عزیز که استعدادی ناب بوده از خطه ی شاعرخیز چهارمحال و ندیدنش برای من حسرتی ابدی.
قبل از هر چیز بايد بگويم، شايد دوستانی که با غزل این روزهای من آشنایی دارند بهتر بدانند که این کار جزو کارهای درجه اولم محسوب نمی شود ولی چون در جواب بعضی اتفاق هاست شاید خواندنش خالي از لطف نباشد :
از خلق نا اميد شدم با خدا رفيق
دنبال اين غريبه ي تنها نيا رفيق!
مردي كه كودكانه تر از قبل مي دود
با كفش هاي جق جقي تابه تا رفيق!
يك ذره احتياج به دشمن ندارد او
تا دارد از قبيل شما چند تا رفيق
در كوچه باد مي وزد اين ابتداي چيست؟
يعني فقط كلاه خودت را بپا رفيق!
يعني به مهرباني تان احتياج نيست
هي! با توام! ببخش! بله، با شما! رفيق!
يك روز ميبرند مرا دور دور دور
اين جاده هاي ممتد بي انتها رفيق!
آن وقت ذره ذره مرا باد مي برد
از شهر نازنين شما جمع نارفيق
عبدالحسین انصاری
و غزلي بهاري:
بهار می آید با لباس زرزری اش
نديد مي شوم از راه دور مشتري اش
چه مي شود گل من هم براي دلخوشي ام
كمي عقب برود با بهار روسري اش
كمي بيايد از اين بي خيالي اش بيرون
از اين غرور و كلاس و رژيم لاغري اش
و ناگهان بوزد تند باد و كشف كند
دو موج گم شده را زير شال بندري اش
كه باز كوچه پر از عطر رازيانه شود
پر از صداي پر كفتران پاپري اش
چقدر مي چسبد صيد بچه آهويي
نفس نفس زدنش تا به خانه مي بري اش
عبدالحسین انصاری
در پناه بارون
|