X
تبلیغات
سنگواره ها


سخت است سال ها به گریه ایمان داشته باشی و هر بار ناگزیر سر از تبسم دربیاوری



شبی حرص مرا همراه پیراهن درآوردی

و دکمه دکمه احساس مرا از تن درآوردی

دلت این پا و آن پا کرد و آخر تن به رفتن داد

و زنجیر مرا با بغض از گردن درآوردی

پریشان ایستادی با سکوتی تلخ بر درگاه

و با دستت برایم حالت رفتن درآوردی

سفر کردی که از پل های دنیا رد شوی اما

سر از یک کوچه ی بن بست بی روزن درآوردی

خیابان در خیابان زخم خوردی باز برگشتی

و از قلبم هزاران خار با سوزن درآوردی

صداقت، عشق، ایمان، دوستی، افسوس من یک عمر

دلم خوش بود با این واژه های من درآوردی


عبدالحسین انصاری



تاريخ : دوشنبه 30 دی1392 | 9:34 بعد از ظهر | نویسنده : عبدالحسین انصاری |
با سلام

از آخرین باری که اینجا مطلب گذاشتم نزدیک به یک سال  میگذره و در این مدت خیلی از دوستان با پیامای محبت آمیزشون شرمنده م کردن. واقعیت اینه که در این مدت بیشتر از همیشه درگیر شعر بودم و فقط منتظر یه فراغت بودم که دست نمی داد! حالا یه غزل چاپ نشده براتون میذارم که اگه تونست این یک سال دوری رو از دلای مهربونتون دربیاره، حتما برام پیام بذارید :




شانه اش هر لحظه باید بیشتر افتاده باشد

جاده وقتی از سرش فکر سفر افتاده باشد

 

خوب می داند چه حالی دارد از جنگل بریدن

هر سپیداری که در پای تبر افتاده باشد

 

بار سنگینی ست زندانی شدن در رختخوابی

خاصه وقتی خاطراتت دور و بر افتاده باشد

 

می پری از خواب و می بینی که سیمرغی نبوده ست

گرچه روی بالشت یک مشت پر افتاده باشد

 

ناگهان حس می کنی بیگانه ای با هفت پشتت

مثل فرزندی که از چشم پدر افتاده باشد

 

فرض کن روزی که مرد خانه در می آید از پا

مادرت مانند کوهی از کمر افتاده باشد

 

برده باشد وصله ی پیراهنش را باد از یاد

کفش هایش زیر باران، پشت در افتاده باشد


سرنوشت ما مترسک های جالیزی همین است

تا خدا در دست مشتی بی خبر افتاده باشد


عبدالحسین انصاری



تاريخ : جمعه 14 تیر1392 | 9:30 قبل از ظهر | نویسنده : عبدالحسین انصاری |