از اینکه این همه دیر به روز می کنم شرمنده ام
- سفر به اصفهان و شرکت در جشنواره ی تولیدات مراکز استانی حوزه هنری و همدمی با
شاعرای توانمند و دوستای بسیار خوبم که خیلی شان از دوستای وبلاگی هم بودند برایم یک دنیا خاطره
داشت از جمله :استاد علی محمد مودب ـ علی داوودی ـ محمد امین جعفری ـالیاس علوی ـ
مبین اردستانی ـابراهیم قبله آرباطان ـ محمد مهدی سیار ـ عبدالحمید انصاری نسب
جلیل صفر بیگی عزیزـ سعید عاشقی ـ حمید درویشی ـ رسول پیره ـ حافظ ایمانی ـمیثم ریاحی
رضا نیکوکار و بسیاری از دوستای دیگه که اسمشون الان در خاطرم نیست .
هیچ وقت لذت شب نشینی و شعر خوانی در هتل اونم با کسایی که در یک موضوع بسیار عزیز
باهات مشترک هستند وصف شدنی نیست.
و اما اعتراف :
می دونید کلمه ی اعتراف می تونه برا ما که معمولا کلاسیک کار می کنیم با غلاف یه قافیه ی
خوب باشه به همین دلیل هم می خواستم غلافش کنم و از خیرش بگذرم ولی یادم اومد که به
شاعر خوب و توانا خانم ونوس رستمی قول دادم که اعتراف کنم:
۱- اول در مورد عکسی که تو وبلاگم زدم و دلیل خنده ای که کردم این عکس رو تهران سال ۸۱ گرفتم
وقتی رو صندلی مخصوص نشستم عکاس که اتفاقا آدم بسیار بذله گویی هم بودن از من پرسید
عکس رو برا چی می خوای گفتم برا خودم گفت پس بسپارش به من فط شما الان تو ذهنت مجسم کن
که همه ی ... همه با هم به صورت دسته جمعی فوت کردند حقیر هم خندیدم و ...
راستی پاپی نقطه چینا نشید که برام گرون تموم می شه.
۲- دومین اعترافم اینه که هیچ وقت یه چیزایی رو اعتراف نمی کنم بجز برای خدای خودم که نیازی
به اعتراف امثال من هم نداره پس اینا رو هم بی خیالش
۳-سومی هم اینکه از دست ارشاد و مجوز و ناشر و مخاطب و... دلم خونه
۴-راستشو بخواید سه سال پیش که تازه وبلاگ درست کرده بودم هر وقت یه نفر بهم سر می زد
کلی ذوق می کردم وهمه ش به فکر این بودم که تعداد کامنتامو ببرم بالا بعد کم کم دنبال این
بودم که شاعرای بهتری بیان و بهم سر بزنن ولی حالا فقط تشنه ی نقد شدن هستم.
۵- اینی که دارم می گم نمی خوام ریا بشه ولی می گم شاید گفتنش بهتر از نگفتنش باشه:
دیروز چن کیلو میوه از جمله موز گرفته بودم و از طرف ساحل دریا داشتم می رفتم طرف سرویسا
و تو عالم خودم بودم که یه نوجوون از دور به موزا اشاره کرد و انگار می گفت از موزات می خوام من هم
تو عالم خودم رد شدم و دویست متری رد شدم وبعد که فهمیدم چی شده برگشتم و پیداش کردم و ...
در پناه بارون
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:7 توسط عبدالحسين انصاري





