سلام
جشنواره سراسری شعر بسیج هم با همه ی فراز ونشیب هاش به خاطره ها پیوست وحقیر هم که از برگزیدگان این جشنواره بودم سعادت این را داشتم که با کسانی آشنا شوم که مفهوم کامل خوبی بودند . به دلیل اینکه می ترسم نامی از قلم بیفتد از کسی نامی نمی برم ولی از این به بعد شاید بارها این خاطرات مرور شود و این آتش را با اشک خاموش کنم
دوستتان دارم به خاطر زلالی تان هر جایی از این میهن پهناور باشید.
و اما یکی از کارهایی که برای این جشنواره فرستاده بودم و به زودی قراره با همت محمدامین جعفری عزیز به همراه دیگر آثار پایداری بنده به زینت چاپ آراسته شودرا در این پست می گذارم ومنتظر نظرات ارزشمندتون می مونم.

به پدرم ...
در دلم هر غروب می ریزم غصه های تمام عالم را
زیر و رو می کنند پنداری در درونم هزار و یک بم را
□ □ □
سال پنجاه ودرد خورشیدی مردی آمد غریب و خاکی پوش
پشت هم هی مثال می آورد زینب و کوفه و محرم را
مادرم گریه کرد و فهمیدم گریه یعنی پدر نمی آید
بچه بودم پدر ! نفهمیدم وا ژه ای مثل جنگ مبهم را
با همان دست کوچکم رفتم پاک کردم نگاه خیسش را
قول دادم که خوب تر باشم، برندارم مداد مریم را
بعد از آن هی سپیدتر می شد موی مادر وقصه هایش آه!
اینکه بیژن به چاه افتاده ست ،اینکه دیوی سیاه رستم را
در همین کوچه ها قدم می زد مادرم با پدر که باران بود
آه! شاید هنوز یادش هست کوچه آن خاطرات نم نم را
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:3 توسط عبدالحسين انصاري





