
دیگر کبوتر بی کبوتر گریه می کنیم
دیوانه ایم و خنده آور گریه می کنیم
در آینه ها ناگهان از خواب می پریم
ای وای!ما برای قیصر گریه می کنیم؟
سال ۸۱ بود یه بزرگداشت برای شادروان استاد منوچهر آتشی تو خانه شاعران ایران گرفته بودند قیصر هم بود ابتدا مردد بودم ولی به هرحال رفتم جلو نگاهم که کرد انگار سال ها بود مرا می شناخت گرم پذیرفت بعد از اون کلاسای خودم رو ول می کردم ومی رفتم سر کلاس ۴۴۱ دانشکده ی ادبیات دانشگاه تهران شماره موسسه سروش رو داد من هم گاه وبی گاه زنگ می زدم و او با اخلاقی قیصری جوابم می داد بعدها یکی از بچه ها وضعیت جسمانی قیصر رو برام شرح داد واون وقت بود که فهمیدم پشت اون ابروها که هیچ وقت خم نشدند چه رنج هایی قایم شده اند واز ترس قیصر دم بر نمی آورند و حالا چگونه باورکنم که آخرین قیصر هم پاشنه کفشش را بالا کشیده باشد باور نمی کنم نه نه
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:48 توسط عبدالحسين انصاري





