سلام
۱ـتصمیم گرفته بودم این وبلاگ رو اختصاص بدم به دغدغه های ایدئولژیکی خودم وحرف های دیگرم را موکول کنم به فضاهای دیگر ولی مگر نه اینست که (عشق سیبی است که از دست خدا افتاده ست)*
۲ـدر این پست می خوام از (یکتا) صاحب وبلاگ ارزشمند (باران عشق) به خاطر انتخاب قالب جدید وبلاگم تشکر کنم
*مصرعی از خودم

روی سن می روی نمی دانی صندلی ها چقدر بی تابند
شاعران در مقابل چشمت می نشینند و کشک می سابند
واژه ها این پرندگان هرشب سر به دیوار شعر می کوبند
تا که جاری شوند بر لبهات ماهیانی اسیر تنگابند
در نگاه تو کشف می شد کرد راز اهرام باستانی را
ناقدان لابه لای اشعارت لوح هایی عتیقه می یابند
شانه هایت دو شاخه ی تردند بر لبانت دو ماهی همزاد
چشمهایت مرددند انگار جنگجویان جنگ احزابند
عاقبت یک غروب خواهی داد گیسوانی بلند را بر باد
بی گمان روی سینه ات هر شب کفترانی سپید می خوابند
حتم دارم که با گناهی سرخ از بهشت تو رانده خواهم شد
آه ! وقتی که در تو می بینم میوه هایی که سرخ و کمیابند
عبدالحسین انصاری
منتظر نظراتتون می مونم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت18:14 توسط عبدالحسين انصاري





