وطن
ای میهن اشک و لبخند، منظومه ی رنج و تسکین!
ققنوسِ در شعله خاموش، سیمرغِ حالا بلورین
تا کسب و کار تو مرگ است، دار و ندار تو مرگ است
تنها شعار تو مرگ است، برخیز از این خواب سنگین!
در هر قدم زیر هر گام، افتاده یک گور گمنام
روی لبت مانده دشنام، ورد زبان تو نفرین
کی زد به آیینه ات زخم، ای نام دیرینه ات زخم!
گل کرده بر سینه ات زخم، روییده بردامنت مین
ما با سیاوش گذشتیم، از خوان آتش گذشتیم
مغرور و سرکش گذشتیم، ای خاطرات تو شیرین
می بینم آینده ات را، دل های آکنده ات را
در اشک ها خنده ات را، ای مام خوشحالِ غمگین!
آغوش تو شد جهانم، گهواره ی مهربانم!
درد و بلایت به جانم، داغت نبینیم آمین!
عبدالحسین انصاری
به هر صورت عبدالحسین انصاری ام که کودکی ام را در روستای اکبری از توابع شهرستان رستم در کوهپایه های زاگرس گذرانده ام و بارها با پوتین وصله دار لاستیکی ام از نوازش باران به آغوش بلوطی پناه برده ام و شب ها در زیر چراغ چمبلی ها به چیزهای خوب فکر کرده ام به فردا که کلمات مرا به آرزوهایم می رسانند . آه! که خدا چه آرامشی در لابلای این کلمات پنهان کرده است