طنز حاجی
پا رو همه میذاری نیفتی توی کوزه
حاجی مگه دنیارو نمی گفتی دو روزه؟
حرفت همه ش از روضه و تسبیح و دعا بود
می گفتی نده دل رو به دنیای عجوزه
دین یعنی بگیر دست ضعیفارو مسلمون!
اسلام چه ربطی داره به ضجه و زوزه؟
می خواستی با حرفات رو دل ماها بذاری
یه داغی که جاش تا آخر دنیا بسوزه؟
یه کاری با ما کردی که خیاط محله
اصلا نمی دونه کجای مارو بدوزه
بانک افتاده تو چنگ یه عده متخلس
دادن همه ی کارارو به چن تا رفوزه
ماها چی؟ یه مشت آدم علاف و عتیقه
زحمت نمیشه مارو بذارین توی موزه
عبدالحسین انصاری
طنز اجتماعی
+ نوشته شده در جمعه ۷ شهریور ۱۳۹۹ ساعت ۱۲:۲۰ ب.ظ توسط عبدالحسین انصاری
|
به هر صورت عبدالحسین انصاری ام که کودکی ام را در روستای اکبری از توابع شهرستان رستم در کوهپایه های زاگرس گذرانده ام و بارها با پوتین وصله دار لاستیکی ام از نوازش باران به آغوش بلوطی پناه برده ام و شب ها در زیر چراغ چمبلی ها به چیزهای خوب فکر کرده ام به فردا که کلمات مرا به آرزوهایم می رسانند . آه! که خدا چه آرامشی در لابلای این کلمات پنهان کرده است