می خندم
از بس شدم آزرده می خندم
با خنجری بر گرده می خندم
با چهره ی بشاش می گریم
با حالتی افسرده می خندم
دیروز گاو مش حسن زایید
امروز گاوش مرده، می خندم
مانند یک شاگرد تنبل که
بُز دفترش را خورده می خندم
همسایه دیشب از حیاط ما
پیژامه ام را برده می خندم
این روزها بدجور خوشحالم
مثل گلی پژمرده می خندم
عبدالحسین انصاری
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۹ ساعت ۸:۲۶ ق.ظ توسط عبدالحسین انصاری
|
به هر صورت عبدالحسین انصاری ام که کودکی ام را در روستای اکبری از توابع شهرستان رستم در کوهپایه های زاگرس گذرانده ام و بارها با پوتین وصله دار لاستیکی ام از نوازش باران به آغوش بلوطی پناه برده ام و شب ها در زیر چراغ چمبلی ها به چیزهای خوب فکر کرده ام به فردا که کلمات مرا به آرزوهایم می رسانند . آه! که خدا چه آرامشی در لابلای این کلمات پنهان کرده است