پرتقال
شده ست ماه تمامی هلال کوچک من
به گُل نشسته بهارش نهال کوچک من
هنوز می وزد عطر بهار لیموهاش
رسیده تر شده آن پرتقال کوچک من
ببند پنجره را ماه من! هوا سرد است
نترس! باز بیا زیر بال کوچک من
فقط به خاطر لبخند کودکانه ی توست
شده ست خیس اگر دستمال کوچک من
مرا به جرم رسیدن همیشه له کردند
نیفت روی زمین سیب کال کوچک من!
نشد ادا کند این شعر حق مطلب را
غزل کم است برایت غزال کوچک من
عبدالحسین انصاری
به هر صورت عبدالحسین انصاری ام که کودکی ام را در روستای اکبری از توابع شهرستان رستم در کوهپایه های زاگرس گذرانده ام و بارها با پوتین وصله دار لاستیکی ام از نوازش باران به آغوش بلوطی پناه برده ام و شب ها در زیر چراغ چمبلی ها به چیزهای خوب فکر کرده ام به فردا که کلمات مرا به آرزوهایم می رسانند . آه! که خدا چه آرامشی در لابلای این کلمات پنهان کرده است