دوستت دارم
من آن سیاه و سپیدم که دوستت دارم
چقدر رنج کشیدم که دوستت دارم
تو سرو سربه هوای همیشه سرسبزی
من آن جنون زده بیدم که دوستت دارم
گسستی و نگسستم چرا که دل بستم
بریدی و نبریدم، که دوستت دارم
به شوق گام تو سر را گذاشتم بر خاک
از عمق خاک شنیدم که دوستت دارم
به ذره ذره ی عالم، درون هر سلول
نگاه کردم و دیدم که دوستت دارم
هزار بار به این فکر کرده ام، هربار
به این نتیجه رسیدم که دوستت دارم.
عبدالحسین انصاری
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۵ فروردین ۱۴۰۰ ساعت ۸:۱۶ ب.ظ توسط عبدالحسین انصاری
|
به هر صورت عبدالحسین انصاری ام که کودکی ام را در روستای اکبری از توابع شهرستان رستم در کوهپایه های زاگرس گذرانده ام و بارها با پوتین وصله دار لاستیکی ام از نوازش باران به آغوش بلوطی پناه برده ام و شب ها در زیر چراغ چمبلی ها به چیزهای خوب فکر کرده ام به فردا که کلمات مرا به آرزوهایم می رسانند . آه! که خدا چه آرامشی در لابلای این کلمات پنهان کرده است