من آن سیاه و سپیدم که دوستت دارم
چقدر رنج کشیدم که دوستت دارم

تو سرو سربه هوای همیشه سرسبزی
من آن جنون زده بیدم که دوستت دارم

گسستی و نگسستم چرا که دل بستم
بریدی و نبریدم، که دوستت دارم

به شوق گام تو سر را گذاشتم بر خاک
از عمق خاک شنیدم که دوستت دارم

به ذره ذره ی عالم، درون هر سلول
نگاه کردم و دیدم که دوستت دارم

هزار بار به این فکر کرده ام، هربار
به این نتیجه رسیدم که دوستت دارم
.


عبدالحسین انصاری