خشخآش ها را که تیغ بزنیم
برایت خلخالی می خرم
و نقابی
که زیبایی ات را به تاخیر بیندازد
این زمستان را هم که رد کنیم
برمی گردم و می رویم به مزار
در بهار
که گل های وحشی با احتیاط سر از خاک بیرون می آورند

سفر قندهار است مگر؟
برمی گردم
شده با جامه ای مبدل
نشان به آن نشان
که رو به مزار سوگند خوردیم
و تو برای اولین بار در تاریخ این تبار
بدون اینکه زانوانت بلرزند گفتی دوستت دارم
و بعد صدایت
قطره قطره
در لبانت فرو نشست
برمی گردم
حتی اگر در رحم ات بذری بی گناه کاشته باشند
با استناد به ارحم الراحمینی
که آیه های از کمربند به بالایش را نمی فهمند.
حتی اگر گریه گریبانت را گرفته باشد
آن سینه ها را مثل رشته کوه هندوکش
از مرز عبور خواهم داد.
فرض کن صادرات دوست داشتن است این
صادرات بوسه های مایوس
و بغض های فروخورده در گلوگاه ها
برمی گردم
نشان‌ به آن نشان که دست هایت کوچک بودند
و بادبادک ات در گلوی درختان گیر می کرد
و من تا چشم کار می کرد
دوستت داشتم.

عبدالحسین انصاری