مادر
نام من در گوش سنگینش طنین انداخته
زندگی بر زخمهایش ذرّهبین انداخته
روی لبخندش چروک افتاده، انگاری خدا
بر تن آرام اقیانوس چین انداخته
برق صد مینای خوشرنگ است در چشمش،بگو
کِی بر این انگشتر رویا نگین انداخته؟
گاه چون ابرند، گاهی آفتاب این دستها
بارها بر سفرهی ما هفتسین انداخته
مثل آن بیدی که چتر انداخته بر برکهای
سایهاش را بر سر ما اینچنین انداخته
□□□
خستهای میدانم از دستم چه رنجی میکشی
اسب اقبالت تو را از روی زین انداخته
آه! من هم خستهام، برگرد! مادر! دیگر آن-
کودک شیطان تفنگش را زمین انداخته.
عبدالحسین انصاری
به هر صورت عبدالحسین انصاری ام که کودکی ام را در روستای اکبری از توابع شهرستان رستم در کوهپایه های زاگرس گذرانده ام و بارها با پوتین وصله دار لاستیکی ام از نوازش باران به آغوش بلوطی پناه برده ام و شب ها در زیر چراغ چمبلی ها به چیزهای خوب فکر کرده ام به فردا که کلمات مرا به آرزوهایم می رسانند . آه! که خدا چه آرامشی در لابلای این کلمات پنهان کرده است