وا شود
بگذار چشم غنچه به لبخند وا شود
شاید دری به سمت خداوند وا شود
بستیم سیب سرخ به نارنج های دوست
ای کاش بخت این همه پیوند وا شود
سر می رسد دوباره بهار از سفر اگر
از دست و بال چلچله ها بند وا شود
یک استکان چای برای جهان بریز
تا اخم بقچه های پر از قند وا شود
آغوش تو سپیدترین عاشقانه هاست
ای کاش رو به من بگذارند وا شود
بگذار عشق لانه کند کنج سینه ات
وقتش رسیده برف دماوند وا شود
عبدالحسین انصاری
به هر صورت عبدالحسین انصاری ام که کودکی ام را در روستای اکبری از توابع شهرستان رستم در کوهپایه های زاگرس گذرانده ام و بارها با پوتین وصله دار لاستیکی ام از نوازش باران به آغوش بلوطی پناه برده ام و شب ها در زیر چراغ چمبلی ها به چیزهای خوب فکر کرده ام به فردا که کلمات مرا به آرزوهایم می رسانند . آه! که خدا چه آرامشی در لابلای این کلمات پنهان کرده است