وا شود

بگذار چشم غنچه به لبخند وا شود

شاید دری به سمت خداوند وا شود

بستیم سیب سرخ به نارنج های دوست

ای کاش بخت این همه پیوند وا شود

سر می رسد دوباره بهار از سفر اگر

از دست و بال چلچله ها بند وا شود

یک استکان چای برای جهان بریز

تا اخم بقچه های پر از قند وا شود

آغوش تو سپیدترین عاشقانه هاست

ای کاش رو به من بگذارند وا شود

بگذار عشق لانه کند کنج سینه ات

وقتش رسیده برف دماوند وا شود

عبدالحسین انصاری

کسی نیست

در می زنم انگار نه انگار، کسی نیست

پس آن طرف این همه دیوار کسی نیست؟

پرسیدم از انسانِ پریشانِ نخستین

می گفت که عمری است در این غار کسی نیست

چندی است دبستان شده از هلهله خالی

در قصه ی دهقان فداکار کسی نیست

مردم همه از سایه ی همسایه گریزان

در این همه پیراهن و شلوار کسی نیست

با این همه دیوانه ی سرگشته در این شهر

جز تو که خیالت شده تکرار کسی نیست

بگذار بگویند زبان تو قدیمی است

در سلسله ی موی تو بی کار کسی نیست

هر موی تو یک شعر معطر شده یعنی

مو باز کنی پیش تو عطار کسی نیست

هرچند در این کوچه ی ویران شده از من

رد می شوی آنگونه که انگار کسی نیست

چشمان تو شاید به من از دور بیفتند

روزی که از این خیل هوادار کسی نیست

 

عبدالحسین انصاری

اینستاگرام

آدرس من در اینستاگرام

abdolhosseinansari@

ضمن تشکر از کسانی که اینجا پیام می گذارند

در اینستاگرام بهتر می توانم جوابگوی محبت تان باشم🙏