خریده اند

این قوم که حقوق بشر را خریده اند
با قصد خیر بوده که شر را خریده اند 

امروز با درخت ملاقات می کنند
اما دو روز پیش تبر را خریده اند 

یک سیب هم نصیب تو ای باغبان نشد
پیش از شکوفه، باغ و ثمر را خریده اند 

گفتند خاک را به نظر کیمیا کنیم
معلوم بود اهل نظر را خریده اند 

انداختند تفرقه بین برادران
خواهر سکوت کرده، پدر را خریده اند 

هر جا که می رویم خبرچین کنار ماست
معلوم نیست چند نفر را خریده اند 

زندان و زار و زندگی و زیور و زمین
دربان و دام و دانه و در را خریده اند 

"اخبار گفت شهر شما امن و راحت است"
یعنی خبرنگار و خبر را خریده اند 

مهر سکوت روی لب شاعران زدند
با چند سکه اهل هنر را خریده اند

عبدالحسین انصاری

غزل

من با هبوط حضرت آدم نمی سازم
در پیله با یک کرم ابریشم نمی سازم

پیغمبرم شادی است، با فتوای آزادی
با مرگ شاید سر کنم، با غم نمی سازم

روزی اگر معمار زندان ها شوم بی شک
دیوارها را اینقدر محکم نمی سازم

رویای من دریاست این را خوب می دانم
یک عمر با یک قطره ی شبنم نمی سازم

پیمانه ام خالی است از عشق و جنون اما
روزی اگر قسمت شود با کم نمی سازم

با یک «اناالحق» گفتنی بر دار خواهم رفت
خود را ولی رسوای این عالم نمی سازم

قولت فراموشت شد اما نابرادر جان!
گفتی که با پیراهنت پرچم نمی سازم

 

عبدالحسین انصاری

گندم نماهای جو فروش

رونق گرفته راسته ی کم فروش ها
دلال های اشک و عزا، غم فروش ها

در انزوای خویش نشسته ست خط شکن
بر مسندند خطِ مقدم فروش ها

گندم نما شدند رفیقان جو فروش
سودایی اند اکثر بلغم فروش ها

"ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش"
پوچ است هر دو مشت جهنم فروش ها

افسانه شد مرام و جوانمردی و صفا
بازار پر شده ست از آدم فروش ها

بر تخت کیقباد نشسته ست اژدهاک
رستم پناه برده به مرهم فروش ها

ما کاوه های خم شده در زیر بار ظلم
رفتیم زیر بیرق پرچم فروش ها

رد می شویم سرد و پریشان و سربه زیر
درچارراه از گل مریم فروش ها

عبدالحسین انصاری