غزل
من با هبوط حضرت آدم نمی سازم
در پیله با یک کرم ابریشم نمی سازم
پیغمبرم شادی است، با فتوای آزادی
با مرگ شاید سر کنم، با غم نمی سازم
روزی اگر معمار زندان ها شوم بی شک
دیوارها را اینقدر محکم نمی سازم
رویای من دریاست این را خوب می دانم
یک عمر با یک قطره ی شبنم نمی سازم
پیمانه ام خالی است از عشق و جنون اما
روزی اگر قسمت شود با کم نمی سازم
با یک «اناالحق» گفتنی بر دار خواهم رفت
خود را ولی رسوای این عالم نمی سازم
قولت فراموشت شد اما نابرادر جان!
گفتی که با پیراهنت پرچم نمی سازم
عبدالحسین انصاری
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۰ ساعت ۱۰:۳۴ ب.ظ توسط عبدالحسین انصاری
|
به هر صورت عبدالحسین انصاری ام که کودکی ام را در روستای اکبری از توابع شهرستان رستم در کوهپایه های زاگرس گذرانده ام و بارها با پوتین وصله دار لاستیکی ام از نوازش باران به آغوش بلوطی پناه برده ام و شب ها در زیر چراغ چمبلی ها به چیزهای خوب فکر کرده ام به فردا که کلمات مرا به آرزوهایم می رسانند . آه! که خدا چه آرامشی در لابلای این کلمات پنهان کرده است