قفس
نشستیم با خار و خس در قفس
کشیدیم عمری نفس در قفس
دریغا اگر زندگی کرده ایم
به اندازه ی یک عدس در قفس
دریغا در این سال های سیاه
نکردیم سیبی هوس در قفس
ببین دست و بال مرا بسته اند
اگر می پرم با مگس در قفس
به پرواز با این همه فکر کن
کنار همین "هیچ کس" در قفس
که تقدیر رود است جاری شدن
بعید است حبس ارس در قفس
بعید است تحریم گل تا ابد
اگر با تبر شد هرس در قفس
همین گونه رُستند دیوارها
که دنیای ما شد قفس در قفس
بیا قفل لبخند را بشکنیم!
بیا و به دادم برس در قفس
عبدالحسین انصاری
به هر صورت عبدالحسین انصاری ام که کودکی ام را در روستای اکبری از توابع شهرستان رستم در کوهپایه های زاگرس گذرانده ام و بارها با پوتین وصله دار لاستیکی ام از نوازش باران به آغوش بلوطی پناه برده ام و شب ها در زیر چراغ چمبلی ها به چیزهای خوب فکر کرده ام به فردا که کلمات مرا به آرزوهایم می رسانند . آه! که خدا چه آرامشی در لابلای این کلمات پنهان کرده است