بچگی
بچه که بودیم برای همه چیز یک جاودانگی کودکانه متصور بودیم. اگر اسبی را در صحرا می دیدیم, فکر می کردیم که این اسب تا ابد با همین شادابی, در این دشت می تازد. برای درخت ها هیچ پایانی متصور نبودیم, حتی نقش های روی سقف خانه مان را پدیده هایی ازلی-ابدی می دانستیم و کلا به تمام شدن اعتقادی نداشتیم. به قول فروغ:
آن روزها هر سایه رازی داشت
هر جعبه ی سربسته گنجی را نهان می کرد
بازی می کردیم تا شب و قرار ما برای ادامه ی بازی برای فردا بود و فردا و فردا. گویی همه ی بازی ها یک بازی بودند بی هیچ پایانی ... همین بود که از همه چیز لذتی بی انتها می بردیم ... بی پایان. وقتی بستنی قیفی را با جدیتی معصومانه می لیسیدیم, هرگز به لحظه ی تمام شدنش فکر نمی کردیم و با هر لیس زدن, یک لذت جاودانه را در وجودمان سرازیر می کردیم مثل لذت سرازیر شدن برفاب از قله ها. اما ... اما ... بزرگ شدیم و دانایی ذره ذره این لذت های کوچک و تمام نشدنی را از زندگی هامان فراری داد. حالا وقتی اسبی چهارنعل می تازد به استخوان های پوسیده اش فکر می کنیم. در پیشانی درخت ها, صندلی های شکسته ای را می بینیم و هیچ نقشی را در سقف خانه مان به رسمیت نمی شناسیم. گوشه ای می نشینیم و با نگاهی تلخ, ذره ذره در خود فرو می رویم. حالا دیگر فهمیده ایم که دانایی آنقدرها هم که می گفتند توانایی نبود.
عبدالحسین انصاری

به هر صورت عبدالحسین انصاری ام که کودکی ام را در روستای اکبری از توابع شهرستان رستم در کوهپایه های زاگرس گذرانده ام و بارها با پوتین وصله دار لاستیکی ام از نوازش باران به آغوش بلوطی پناه برده ام و شب ها در زیر چراغ چمبلی ها به چیزهای خوب فکر کرده ام به فردا که کلمات مرا به آرزوهایم می رسانند . آه! که خدا چه آرامشی در لابلای این کلمات پنهان کرده است