وطن
تو اهل تفرقه ای! از وطن چه میدانی؟
از این شهیدِ بدون کفن چه می دانی؟
تویی که هر نفست ریشه در لجن دارد
از عطر موی شکن در شکن چه می دانی!
از این دو حرفِ سرآغاز زندگی، زندان
از این دو حرفِ پر از رنج، زن، چه می دانی؟
از این که سر زده از دامن بهشتی او
هزار یوسفِ بی پیرهن، چه می دانی؟
گلوله بوسه زده بر تن برادر من
تو از شکفتن گل بر بدن چه می دانی؟
خبر نداری از این داغ، قتل عام چراغ
آهای بی خبر از رنج من! چه می دانی؟
عبدالحسین انصاری
به هر صورت عبدالحسین انصاری ام که کودکی ام را در روستای اکبری از توابع شهرستان رستم در کوهپایه های زاگرس گذرانده ام و بارها با پوتین وصله دار لاستیکی ام از نوازش باران به آغوش بلوطی پناه برده ام و شب ها در زیر چراغ چمبلی ها به چیزهای خوب فکر کرده ام به فردا که کلمات مرا به آرزوهایم می رسانند . آه! که خدا چه آرامشی در لابلای این کلمات پنهان کرده است