وطن

تو اهل تفرقه ای! از وطن چه میدانی؟
از این شهیدِ بدون کفن چه می دانی؟

تویی که هر نفست ریشه در لجن دارد
از عطر موی شکن در شکن چه می دانی!

از این دو حرفِ سرآغاز زندگی، زندان
از این دو حرفِ پر از رنج، زن، چه می دانی؟

از این که سر زده از دامن بهشتی او
هزار یوسفِ بی پیرهن، چه می دانی؟

گلوله بوسه زده بر تن برادر من
تو از شکفتن گل بر بدن چه می دانی؟

خبر نداری از این داغ، قتل عام چراغ
آهای بی خبر از رنج من! چه می دانی؟

عبدالحسین انصاری

غزل برای میهن زخمی

چندی است یک پرنده به صحرا نرفته است
گلدان به خواب جنگل و دریا نرفته است

پاشیده خون حضرت پاییز بر درخت
اما کسی برای تماشا نرفته است

مهر آمده است با سبدی سرخ از انار
دارا ولی به دیدن سارا نرفته است

این چند سال، زیر همین گنبد کبود
دستی درون مدرسه بالا نرفته است

این چند سالِ سخت که با لطف دوستان
ظلمی نمانده است که بر ما نرفته است

این دوستان که زیر چکاچاک چکمه شان
دستم تلاش کرده ولی پا نرفته است

(باتوم زد به دنده ی من تا شوم خلاص
یا فکر کرد دنده ی من جا نرفته است؟)

می سوزد از حرارت داغ درون خویش
این نسل رنجدیده به پروانه رفته است

نسل کلید کرده به دیروزنامه ها
نسلی که هیچ وقت به فردا نرفته است

نسل هنوز مانده در این ایستگاه سرد
مثل غزل که ختم شده با "نرفته است"

عبدالحسین انصاری