و باز هم غزل
برای خواب در این خانه جز ملافه ندارم
بجز دو پلکِ ورم کرده ی کلافه ندارم
برای خواندن یک شعر نیمه کاره برایت
دو چارپایه ی کز کرده کنج کافه ندارم
دوباره آمده پاییز و عطر خوشه ی شالی
اگرچه تاری از آن موی بافه بافه ندارم
چرا بترسم از این بی ستاره های سخن چین
تو آرزوی منی! حرفِ در لفافه ندارم
برای وصف تو مبهوت مانده شعر کلاسیک
چرا که قافیه ای باب آن قیافه ندارم
هرآنچه شعر سرودم برای گفتن این بود:
که دوست دارمت و صحبت اضافه ندارم.
عبدالحسین انصاری
به هر صورت عبدالحسین انصاری ام که کودکی ام را در روستای اکبری از توابع شهرستان رستم در کوهپایه های زاگرس گذرانده ام و بارها با پوتین وصله دار لاستیکی ام از نوازش باران به آغوش بلوطی پناه برده ام و شب ها در زیر چراغ چمبلی ها به چیزهای خوب فکر کرده ام به فردا که کلمات مرا به آرزوهایم می رسانند . آه! که خدا چه آرامشی در لابلای این کلمات پنهان کرده است