و باز هم غزل

برای خواب در این خانه جز ملافه ندارم

بجز دو پلکِ ورم کرده ی کلافه ندارم 

برای خواندن یک شعر نیمه کاره برایت

دو چارپایه ی کز کرده کنج کافه ندارم 

دوباره آمده پاییز و عطر خوشه ی شالی

اگرچه تاری از آن موی بافه بافه ندارم 

چرا بترسم از این بی ستاره های سخن چین

تو آرزوی منی! حرفِ در لفافه ندارم 

برای وصف تو مبهوت مانده شعر کلاسیک 

چرا که قافیه ای باب آن قیافه ندارم 

هرآنچه شعر سرودم برای گفتن این بود:

که دوست دارمت و صحبت اضافه ندارم. 

عبدالحسین انصاری

هزاران باغ سحرانگیز از هر روزنت پیداست
شکوه قله های سربلند از دامن ات پیداست

زبان تک تک گنجشک های خانه زادت سبز
شمیم شعر و شرم از لهجه ی آویشن ات پیداست

سیاوش می چکد از زخم هایت، داغ می روید
غرور یوسف از هر وصله ی پیراهنت پیداست

سماع گام هایت می رسد تا شمس و مولانا
چه رنج دلکشی در شیوه ی رقصیدنت پیداست

دلت از دست نامردان عالم خمره ای از خون
به لطف دوستانت مشق خنجر بر تن ات پیداست

دل دریا برایت مثل سیر و سرکه می جوشد
شکوه بی کرانت از نگاه دشمنت پیداست

نه با اهریمنی پیمان یاری بسته ای هرگز
نه رد ریسمان دشمنی بر گردن ات پیداست

کنارت می نشینم این شب تاریک را ایران!
که صبحی مهربان از سایه های روشن ات پیداست

عبدالحسین انصاری

غزلی برای علی لَندی

تقدیم به شهید علی لَندی

برای دیدن تو رودها شتاب گرفتند
سراغ آینه ات را از آفتاب گرفتند

هزار چشمه به لب هایشان سوال زلالی
رسیده اند و از آن چشم ها جواب گرفتند

ورق ورق شده لب های از مکاشفه لبریز
چه پندها که حکیمان از این کتاب گرفتند

همیشه داد و ستد کرده اند قوم من اینسان
که داده اند دل و سینه ای کباب گرفتند

دوباره دسته گلی تازه داده ایم به آتش
و عده ای که فقط دسته گل از آب گرفتند

تبر زدند به سرشاخه های سوخته ی ما
همان کسان که از انگور ما شراب گرفتند

چه وردها که همین ها برای رود نخواندند
ولی به سمت درختان ما سراب گرفتند

مگر زبان بگشایند زخم ها و بگویند
چقدر نیمه شب از گونه ات گلاب گرفتند

بخواب ماه تمامم که چشمه های دیارت
نگاه پاک تو را تا همیشه قاب گرفتند.

عبدالحسین انصاری