تقدیر
بگذار در این گوشه ی ویرانه بمانیم
ما خانه نداریم که در خانه بمانیم
دیدیم بجز داغ در این سینه نمانده ست
گفتیم بسوزیم که پروانه بمانیم
گنجشک رها در قفس توری وهمیم
تقدیر همین است که بی دانه بمانیم
از عقل بداندیشِ پریشان گله دارم
چون آمد و نگذاشت که دیوانه بمانیم
تابوت من است این سر از دار بریده
ما زنده نبودیم که بر شانه بمانیم
بیدار نکن خواب بدآورده ی ما را
بگذار در این پیله ی افسانه بمانیم
عبدالحسین انصاری
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۹ ساعت ۶:۲۶ ب.ظ توسط عبدالحسین انصاری
|
به هر صورت عبدالحسین انصاری ام که کودکی ام را در روستای اکبری از توابع شهرستان رستم در کوهپایه های زاگرس گذرانده ام و بارها با پوتین وصله دار لاستیکی ام از نوازش باران به آغوش بلوطی پناه برده ام و شب ها در زیر چراغ چمبلی ها به چیزهای خوب فکر کرده ام به فردا که کلمات مرا به آرزوهایم می رسانند . آه! که خدا چه آرامشی در لابلای این کلمات پنهان کرده است